خداوندا...
خداوندا اگر کاشتن ذليل چيدنم ميکند
بيکارم کن
اگر انديشه خيانت به ياران در سرم افتاد بر سر دارم کن
اگر به لحظه غفلتي در افتادم پيش از سقوط آزادم کن
((
خداوندا مرا از بند این تن رهایم ساز ))((
خداوندا مرا از بند این تن رهایم ساز ))واقعا نمیدانم...
گویا توخود همه چیز را میدانی...
خود میدانی که نبودنت زخم عمیقیست که هر چه می گردم مرهمی برایش نمی یابم...
آری نمی یابم...!
تنها مرهمش تو هستی...
آری تو هستی...!
چه بگویم...نمی دانم
واقعا نمیدانم...
چشمانم خود گويای همه چيزند...
نبودنت،زخم عميقی است.... عمیق...
تقدیم میکنم به مینا جونم امیدوارم که خوشت بیاد
بغضم شکسته اما خبر از آن نداری
نيستی آخه کنارم که پا به پام بباری

من اگه شعر زمستون من اگه تلخی زندون
تو همون عشق بزرگی واسه اين سينه داغون
واسه تيغ غم فرهاد واسه من که رفتم از ياد
تويی شيرين دوباره تو بشو تموم فرياد
پروانه شبامی نفس نفس باهامی
پری مهربونم عروس هم زبونم
بدون که تا هميشه من عاشقت می مونم
![]()
چی بزارم اسمتو با اين چشای شبنمی
تو حتی اگه نخوای حالا عزيز دلمی

زدی آتيش به دلم اما بازم دوست دارم
اگه از جاده بيای پاتو رو چشام می زارم
اگه باز يه بار ديگه بهم بگی دوست دارم
عکستو به جای ماه تو دل شبهام می زارم

حالا يه روز می يای که خيلی ديره
دل عاشق من تو غصه گيره
می خوام بدونی باشی يا نباشی
کسی جاتو تو اين دل نمی گيره

اما بدان من شايد قبل از تو بودم اما بعد از تو هرگز...
يک جرعه عشق به اندازه’ اقيانوسي عظيم است و من
اکنون عطش اقيانوسي دارم . آن زمان که من با باران
دو چشمم تمام گياهان باغ خيالت را چه کوچک و چه
بزرگ با همه تشنگي که خود داشتم
.تشنگي ميبريدم ......باران کلامت آنچنان بر من نرم باريد
که من و همه خاک دستي فواره وار بسويت رو به آسمان
بگشاديم و رحمتت را شکر گفتيم و زان پس خورشيدی
بر لبانم نشست و تو همچنان مي باري... زاينگونه است
که با هر ساعت دوريت قلبم بي اختيار گامي بسويت بر ميدارد
و با هر سلام و هر آمدنت گويي دوباره عاشق شدم ..........