تبليغاتX
چرندییات

چرندییات

خداوندا...

خداوندا اگر داشتن اسير داشتنم مي کند ندارم کن
خداوندا اگر کاشتن ذليل چيدنم ميکند
بيکارم کن
اگر انديشه خيانت به ياران در سرم افتاد بر سر دارم کن
اگر به لحظه غفلتي در افتادم پيش از سقوط آزادم کن

(( خداوندا مرا از بند این تن رهایم ساز ))

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 1 قبل از ظهر  توسط علی  | 

دوست دارم همیشه پیشم باشی

چه بگویم نمیدانم...!

واقعا نمیدانم...

گویا توخود همه چیز را میدانی...

خود میدانی که نبودنت زخم عمیقیست که هر چه می گردم مرهمی برایش نمی یابم...

آری نمی یابم...!

تنها مرهمش تو هستی...

آری تو هستی...!

چه بگویم...نمی دانم

واقعا نمیدانم...

چشمانم خود گويای همه چيزند...

نبودنت،زخم عميقی است.... عمیق...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 11 قبل از ظهر  توسط علی  | 

تقدیم میکنم به مینا جونم امیدوارم که خوشت بیاد

بغضم شکسته اما     خبر از آن نداری

نيستی آخه کنارم      که پا به پام بباری

من اگه شعر زمستون      من اگه تلخی زندون

تو همون عشق بزرگی     واسه اين سينه داغون

واسه تيغ غم فرهاد          واسه من که رفتم از ياد

تويی شيرين دوباره        تو بشو تموم فرياد

girl 2

  پروانه شبامی             نفس نفس باهامی

پری مهربونم               عروس هم زبونم 

بدون که تا هميشه       من عاشقت می مونم

bacheha

چی بزارم اسمتو با اين چشای شبنمی

تو حتی اگه نخوای حالا عزيز دلمی

cheshat

زدی آتيش به دلم اما بازم دوست دارم

اگه از جاده بيای پاتو رو چشام می زارم

اگه باز يه بار ديگه بهم بگی دوست دارم

عکستو به جای ماه تو دل شبهام می زارم

eshgh3

حالا يه روز می يای که خيلی ديره

دل عاشق من تو غصه گيره

می خوام بدونی باشی يا نباشی

کسی جاتو تو اين دل نمی گيره

eshgh5

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 11 قبل از ظهر  توسط علی  | 

تقدیم به آنکه دوستش دارم

اينطور گويند  که هر چيز اول و آخري ... قبل و بعدي دارد... parande

اما بدان من شايد قبل از تو بودم  اما بعد از تو هرگز...

يک جرعه عشق به اندازه’ اقيانوسي عظيم است و من

 اکنون عطش اقيانوسي دارم .  آن زمان که من با باران

 دو چشمم تمام  گياهان باغ خيالت  را چه کوچک و چه

 بزرگ  با همه تشنگي که خود داشتم

.تشنگي ميبريدم ......باران کلامت آنچنان بر من نرم باريد

 که من و همه خاک دستي فواره وار بسويت  رو به آسمان

 بگشاديم  و رحمتت را شکر گفتيم  و زان پس خورشيدی

 بر لبانم نشست و تو همچنان مي باري... زاينگونه  است

 که با هر ساعت  دوريت  قلبم بي اختيار گامي بسويت بر ميدارد

 و با هر سلام و هر آمدنت گويي دوباره عاشق شدم ..........

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 11 بعد از ظهر  توسط علی  |